تلنگری خوردم به یاد سادگی کودکانه ام

دیروز کنار دیباچه همیشه آبی نیلوفرانه ام

تلنگری خوردم به یاد سادگی آجرهای کوچه باغ کودکی...

نوجوانی

و یا شاید جوانی ...

آنقدر ساده خود را پرت کردم درون دیباچه که ساعتها  گذشت...

و غوطه خوران لذت بردم از کون و مکان نگاه دیروز به حال امروزم

دیروز زیر بال و پر کبوترهای حال وهوای ثانیه های بی بازگشت

حالی کردم و نپرسیدم چرا...

چون دوست داشتم بیداری باشد خواب گونه...

آزاری بود از جنس آنها که خودم دوست داشتم...

یا الهه مهر

گه گاهی چه زیباست این کره زشتمان...

 چه لذت بخش است راه رفتن روی خارهای تیز و بران نفس خاک...

خنده دار است...

درون تار عنکبوت دنیا گیر کنی...

و قدم به قدم پاهای گوشتیش به قلب تپنده ات نزدیک شود...

و تو بگوئی باز هم بیا...

خاطرات قشنگی دارم از راه رفتنهایت ...

دیوانه ام نه؟!

 ...

خالق من

صبور دیروز و امروزم

می خواهم اعترافی  کنم سبز ...

راز گونه ...

به گوشهای همیشه صبورت ...

اعتراف می کنم اکسیژن امروزم را دوست دارم...

 به اندازه تمام تارهای قاصدک درون کوچه باغ اسمش را نبر ها!...

چرا.؟..؟..؟...

خدایا چرا از قشنگترین نعمتت سخنی نباید گفت...؟...

چرا این حس ناب منفور است کنار خلق خلق ادعا شده ها...؟...

حیف نیست...؟...

زیبائی این حس را خالق جلل الخالق آدمهایت نباشد...؟...

و ما بمانیم و شاخه های تکیده تفکرات ادعا که زور است و تزویر ...

چرا نباید از خلاقیت تو حرف بزنیم...؟...

که من دوپا را این چنین جالب،  شیفته زمینی می کنی که

خارهایش تیزند...

مردابهایش خطرناک...

دره هایش عمیق...

آدمهایش گرگ ...

قلبهایشان سنگ...

زبانهایشان مارگونه...

دلهایشان خود پرست ...

حقیقتهایشان دروغ...

وجودشان مملو از حسادت و کینه و نفرت ...

دوست داشتنهایش مخصوص مردگان...

نفرتهایشان مخصوص زنده ها...

بوی تعفن می دهد این دنیا ...

ضد حرفهای تو و به نام تو

به اسم تو و بر ضد تو  ...

چرا...؟

زیباترین که تو باشی در زیر پتوی نرم آرامششان چنان مخفیت کردند

که اگر بدانیم زیر پتو چه جواهریست

از ذوق ،  مالامال همان حس ناب می شویم ...

دلم برای خودم می سوزد...

 برای آدمها...

چاه خفقان جهل....

خدایا این چاه منفور زمینی ،  عمقش از آنچه باید باشد زیادتر شده...

جهل را در سردسته نام تو و دین تو به یغمای زیبائیها آویزان کرده اند...

و نام زیبا و ساده الله را بر سر در سلائقشان مهر و موم کرده اند...

چنان شمشیری آغشته به زهر ترس به خوردمان دادند

که اگر آرام و نجواکنان هم بگوییم از زبان خدا دروغ نگویید ...

در جا رگ هستیمان به خورد مهجوریت کفر و به نام عقب مانده دینی

در تاریخ که نه

در ابد الاباد ثبت نوشته و نا نوشته ها خواهد شد...

نگو که جهاد کن...

تا بفمانی که نمی فهمند...

که بفهمانی که بفهند...

که نه من زینبم

که داد بکشم حق با کیست...

و نه شجاعتش را دارم ...

من فقیری هستم در این وادی جاهلان...

که کنار فقیران دیگر ، میان این همه  دیوانه از خود بی خود

دلم خوش است به تحفه های سبزینه ای

که تو از بالا توسط قاصدکت به زریه تقدساتم گره می زنی...

با بویی مست کننده از جلای عرشت

و حریره آغوشت با گوشه ای از زریره شال رحمتت و آن نگاه عاشق کشت...

آری...

من ادعا می کنم فقیری هستم زمینی...

که اگر لوله اکسیژنم را ببندند...

همان یک تکه علمم نیز...

به باد جهل ، تبخیر خواهد شد...

 

دوباره داد می زنم

نه

فریاد می زنم

چون اینجا صدایش به گوش دیوانه ها نخواهد رسید...

جلادهای زمینی

من...

فقیر شجاعت...

اکسیژنم را دوست دارم...

من اکسیژنم را دوست دارم ....

 به اندازه قلبم...

به اندازه مادر...

به اندازه جگر گوشه هایم...

من آن حس ناب را دوست دارم...

به یاد خدا و عرشش

دوباره زمین را دوست دارم

دوباره و دوباره ودوباره

اما...

یا الهه عشق ...یا معبود من ...یا غفار غفلتها و جهلهای زمین و بوی زمین گرفته ها...

اگر تو بگویی بیا

می گویم چشم ...

چون حریره اکسیژن ؛ نمای روی تو است

که این چنین خاطر فراموش شده ات را درون ذهنم کنکاش می کند...

و حس گم شده نرمای آغوشت قلبم را می لرزاند...

اگر مرا ببخشائی و به روی قلبم که چون ذغال ، سیاه غفلت و جهالت است

دوباره نظاره  نکنی...

می ترسم ...

شاید اگر ببینی که زیبای خفته ات به سیاهی گناهانش زشت و کدر گردیده

می ترسم دیگر عاشقم نباشی...

 آخر اگر فرشته ات هم روی این زمین بو گرفته از

خفقان دروغ و سیاست قدم بر دارد بو می گیرد ...

چه برسد به من  زمینی  ناقص العقل...

خدایا می شود هنوز عاشقم باشی...

دوست دارم باور کنم که هنوز

تو را دارم ...

تو که از همه مهربانتری...

تو که می گذری...

تو که اخم نمی کنی...

تو که از همه عاشقتری...

بگویی بیا تمام اکسیژنهای زمینیم را به امان تو می سپارم

و با دردها و شادیهای خاکیم وداع می کنم...

ولی تا آن سان یادت نرود بدون حریره نمانم...

 

اکسیژن نباشد من نخواهم بود آنی که باید باشم...

خدای من

به اندازه تمام حس ناب تحفه گونه ات

نه

به اندازه تمام حس های ناب و پاک زمینی و آسمانی

دوستت دارم...

و

ممنونم...

بابت تمام نوازشهایت در شبهای بی مهتابم  ....

بابت تمام لبخندهایت در طلوع شادیهایم...

/ 0 نظر / 28 بازدید