دیار محبوب ...

نمی آیند ...

خداوندا مهر و مومش را باز کن که مبادا منجنیق خور دیوار شیاطین شوم...

خودت می بینی که در شاهراه خیالات سیاه و پر از دیوانگی های محض ما ماندیم و سرخورده هزار تو ...

و نگاه سرخ آدم خور های زمین...

دیگر پشت بامها هم

 امن قدمهامان نیست که چون بلال حبشی برویم و دم بر بیاوریم اذان یادت را ...

اذان عشقت را ...

معبودا روی این مهر چه نگاشته ای که اینچنین دستانم را

در تمنای سجاده احیاء فرو برده است ...

که آجرهای گلی کنار دیوار حسرت را به تماشا بنشینم

 و بگویم ابلیس ...

بگویم مرگ ...

بگویم آه...

رهبر موعود همیشه سبزم       درون قفسهامان پر از پر پریهای زیر زمینهای فردوس است که سپیدیشان مبهوت کرده است گرد و غبار دیوارهای گیج و منگ را ...

ببر ما را جائی که باید

تا شاید طلسم نهائی ترین قدم را بگشاییم و رهسپار آغوشت شویم...

مهر هفت گوش کنار پلکان عرشت را به خاطر دارم...

  همان که میکائیل و ابابیل پیشانی یر آن نهاده و گفتند اسم آدم را ...

ولی آدم را به خاطر ندارم ...

ندارم که بگویم خداوندا مرا با تمام متعلقاتم ببر آنجا که باید...

 من خطائی را به خاطر ندارم که بگویم خدا من گستاخی نکردم ...

من نا شکری نکردم ...

من دست ابلیس را روی زمین بوسه نزدم...

من آدم را به خاطر ندارم که بگویم خدایا من اشک تو و فرشتگانت را به واسطه تمام جهالتهایم و ناسپاسی هایم در نیاوردم ...

یا محبوبم من آدم را به خاطر ندارم که بگویم چرا مرا از خودت و عرشت راندی ...

که بگویم چطور دلت آمد مرا میان این همه گرگ پشمالوی نا مرئی تنها بگذاری

که زنده زنده کودک معصومیتم را تکه پاره کنند و ابلیس بخندند بر آنچه می نگرد ...

من آدم و خطایش را به خاطر ندارم خدا...

به من بگو چرا مرا هل دادند فرشته هایت به تبعید گاه...

من و عزیزانم خانه مان را می خواهیم ...

همانجا که دیوارهایش قهوه ایند و ذراتی از زمرد پر اذرائیل و دیگر هم رزمانش روی آن چکه ای از نقش ملکوت احیاء کرده ...

 همانجا که سرت می رسد به ابر ها  و نرمایش

و می توانی تا ابدیت را حس کنی ...

 

یا محبوب دیار م را به من بر گردان ...

 آخر   ،  نوک انگشتانم هوس کرده که ماه را زیر رگه های سبزش لمس کند...

 و بو کند تمام اشعه های الماس گونش را ...

آنجا که هوا بوئی دارد مبهوت کننده ...

حیرت نسیمش را تا عمق وجود مالامال حسرتت حس می کنی و دیوانه می شوی ...

خداوندا دیگر به من نگو آدم خطا کرد که اگر به خاطر بیاورم

باید دیارم را ببخشم به تو  و کودک معصومیتم که از من گریخت ...

باید دیارم را ببخشم به فرشتگانت و تمام زمردهای پرهاشان ...

باید دیارم را ببخشم به نگاه دلبرانه تو که کاش زیر بار پر از لذتش بر خود می پیچیدم و ...

کاش می آسودم زیر نورانیت مردمک نوازشت

 که اکنون هر از گاهی ذراتی از آن همه لذت کون و مکانی را ترجیح ندهم به دیار سرشار از ...

یا محبوب من دیارم را می خواهم...

/ 0 نظر / 10 بازدید