دلکم مثل همیشه دردخورده است که کفشهایم را در آوردم و پا برهنه آمدم کنار دریای جزیره همیشه سبزم ...

 

ولی گویا امروز هوا ابریست ..

 

این هوا را دوست دارم  ...

 

دریایش همیشه خروشان درست مثل اشعه های وجودم می خندد و می گرید و

 می گوید کی رهسپار می شوم خدایا

 

نکند می خواهی ریشه های دنیاییم را بی حس کنی که اینگونه حرص عاطفه های سرخ زیر دریاچه نابودم می کند

که اینچنین آزار داشته هایم فلک را به ورطه خودخواهی می کشاند

نکند می خواهی کابوسهای چند ماه پیش را سبز جلوه دهی که نغمه های باران برایم دیگر ترنم انگیز نیست

خداوندا در راستای مغزم دارکوبی لانه کرده که هی می زند و می زند و می زند ...

علامت سوالی که درست مانند سوالی ریاضی وار است از آنها که همیشه به مثال نفض می رسد یک تنا قض همه جانبه...

بگو که درست فهمیدم آن سان که مغز ما آدمیان محدود به تناقض می رسد

دست تو در میان است ...

قانونی که هنوز کشفش نکرده ایم این تناقضات سفسطه وار را روی لوح گلی مغزمان دیوانه وار به نمایش در می آورد...

خداوندا دیشب تمام شب را روی همین لوح گلی نوشتم و پاک کردم

آنقدر که دیگر در آغوش دخترکم نیم ساعتی را چشم بر هم نهادم

 

خنده دار است در آغوش سوال و علامتش جشم بر هم نهادم شاید...

شاید دلت به رحم آید و مثل همیشه خودت حل کنی سوالات بی جوابم را با خنده نه با تیر و تخته...

سردم شده است و پسرکم می گرید باید سوار قایق شوم ...

/ 0 نظر / 4 بازدید