خدایا دستم خالیست .... جگرم داغ است و شیشه شرمندگیم پر...

پایم برهنه است و روی ماسه های داغ کویر دلم می سوزم و می سازم و تو تماشا می کنی ای الهه مهر...!

 

دلم خوش بود به نگاههای هر از گاهیت به دیار تنهاییم و آن نم گون پرستو های ذوق زده از الماس های خداییت ... خدایا تبعیدم کردی... خوش کردی دلم را به پری از جبرئیلت... کمی گاز زدم از ان سیب ممنوعه.. مثل کودکی که گه گاه اشتباه می کند.. حقم نیست اینقدر به خاطر گناهی اندک زجرم دهی...

 

خدایا دلم پر است و شکوه دارم برایت ... به دل نگیری ... ولی خدای من ...! چطور دلت می اید درون این قفس کده ظلم و تنهایی همین یک پر را هم از من زخمی دریغ کنی... خدایا این لحظه که این نگاههای دلکم را برایت نامه وار می نگارم اشکان دلم سرازیر از دیار داغ و پر از وحشت زمین است ...

 

نگاه کوکبه های سرخ زهل و اطارد مدتهاست از روی من و دیار من و دیار دلکده های امثال  من برداشته شده است .. خدایا اندازه قرن ها خداییت تنهایم ... تنها قد گرفتن همان یک پر ... خدایا تحفه ام را به من پس بده... خدیا غلط کردم.. دگر چه بگویم که تاوان همان یک گاز از آن سیب را داده باشم... خدایا جگرم دارد آتش می گیرد .. بس کن...

 

خدایا این بغض لعنتی درون حلقم جا خوش کرده است و تمام دیوارهای سنگلاخی و کاهگلی دیارم پوزخنده می زنند و سخره گرفتند تمام دل خوشی هایم را ... نمی توانم...

 

خدایا من نمی توانم این یکی را بی خیال شوم... نفسم تنگ است ... خیلی تنگ... آنقدر که نمی توانم قدر تمام تنگ بودنش برای زمینیانت بگریم و زار بزنم... آخر اینجا هیچ کس را پرده دار و راز دار دل تنهایم نمی بینم... همه پوشیه زده اند و خودشان نیستند... می دانم ... می دانم اینجا کسی نیست که بداند و نکوبد و ندرد ...

 

خدایا تنها تو را دارم و گوشهای فرشتگانت را ... تو را به حقانیتت اگر صلاح امر نفسهایم را در این بخشش می بینی ... تحفه ام را به من برگردان... نفسم تنگ است... نمی گویم شکر کده نعمتهایم را پاس نخواهم داشت... ولی اگر آرامم نکنی ....

 

اگر آرامم نکنی...

 

اگر ...

 

می شکنم ولی ... ولی دوباره خواهم خواست... ببخش اگر جسارت وار سخن گفتم.. اگر دل آزردی تمام نامه ام را پاره کن و خیال کن هیچ چیزی نگفتم...

 

باز هم ببخش...

 

من منتظرم... یادت باشد ...

/ 0 نظر / 57 بازدید