زندانی می کنی تا ترک کنم آنچه که زمین را برایم قابل سکونت می کند... انصاف است؟

خستگی هایم را می کوبم به دجار سرای غار جهنم...

و نفس بی دغدغه ترین سودای مملکت وجودم را هدیه می کنم به تو..

توئی که دوباره برای چندمین بار سیلیم زدی...

سیلی زدی که بیدار شوم...

اما هنوز گنگ و مبهم پنجره تازه باز شده می نگرم به خار مغیلان درون باغچه خانه ات ...

هنوز به دیباچه آویزان شده از سراچه اتاق خانه ات نگاه نکردم...

تو زندانیم کردی ؟!

که ترک کنم...

اعتیاد عشق به دنیای خواسته هایم را و ...

زندانیم کردی اما هنوز تا مغز استخان بی جلایم فریاد خواستن می کشد...

زندانیم کردی اما هنوز عاشق بی دروازه های آرزوهایم درونم ناله می کند...

استخان بی رگ و پوست خواسته هایم هنوز صدای نفس کشیدن دارد ...

اگر می خواستی معتاد عشق نشوم باید عشق را نمی آفریدی ...

و نمی شد چون عشق خود تو هستی که زمینی شده...

هنوز جای سیلی ات اشکم را در می آورد...

یا الهه مکارم ....

دیگر نمی گویم غفار ...

ببخش اما رخصت بده تا چند روزی با تو قهر باشم ...

ببخش اگر جسارت دنیاییم پا را از حد فراتر گذاشته اما...

اکسیژن کم آورده ام...

عشق چیزی نیست که به این آسانیها بشود ترکش کرد ...

یا الهه مکارم سیلیت جایش خواهد ماند...

آخر ای غفار الذنوب چرا دو بار در یک ساعت...

آدمیزاد وقتی یکی از جگر گوشه هایش را سیلی می زند

می گذارد جای آن سیلی برود و

بعد دوباره یکی دیگر را نثار می کند ...

تا تنبیه کند

تا بیدارکند...

نکند صبرت به دباغه کاسه رسیده بود

که دوبار زدی تا خوب از جولانگه دنیا بگریزم بیرون...

که چه خبر است ...

یا الهه مکارم از تو ترسیدم ...

آخر تو الهه غفار من بودی

 هستی

خواهی بود ...

اما گویا بد عصبانی شده ای ...

یا الهه مکارم می ترسم ...

از اینکه با این همه ثانیه گرگ نمای دنیا تنها بمانم و تو هم نباشی

که صبورانه لبخندت را آویزه اشکهایم کنی ...

و نزنی!

و داد نکشی

و عصبانی نشوی ...

می ترسم ...

نمی دانم اگر ترک کنم این اعتیاد به عشق را ...

 همه چیز رو به راه است ...

 اصلا نمی دانم تو زدی که ترک کنم

یا زدی که ترک نکنم ....

خدای من نمی شد قبلش یک ندائی بدهی و تفهیم اتهام نمائی...

آخر در دنیا ابتدا متهم را از اتهامش خبر دار می کنند بعد حکم صادر می کنند...

آن بالا از این خبر ها نیست؟! ...

نگو

ندائی از درون می گوید فرشته ای طعنه زد

«گمان می کردیم عاقلتر از این حرفها باشی و خودت تفهمیم اتهام کرده باشی

اما گویا زیاده از وجودت قبولت داشتیم ...»

خدای من بگریم به حال استخان ناله کرده و شکوه کرده ام که می خواهد ...

یا به حال استخان روحم که می خواهد هنوز قبولم داشته باشی ...

ولی من

آدمی

موجودی گستاخ

تاب سیلیهای الهه عشقم را ندارم

تاب ترک عشق و اکسیژنهایم را نیز ندارم

پس نخواه که تنها بهانه های زیبائی زمین را دور بریزم و باز زندگی کنم

نفس بکشم

آخر اگر همین دیباچه های بوی عرش گرفته را هم بدهم ببری

اینجا می شود همه اش خاک گرگ ترس وحشت نفرین تهمت سیاست ثروت ریا خشک زشت ناله شکوه کفر حهنم ...

باز هم بگویم ...

بگذار کمی داد بزنم آخر ای الهه غفار

مرا انداختی روی زمینی پر از زشتیها

دورم کردی از برت

و مرتب نشانم دادی گوشه هائی که نزهتگه فردوست را تا دیوانه و مستم کنی و بعد بگوئی نه

و حالا که گوشه پرده فردوست را ول نمی کنم می خواهی با سیلی  ...

انصاف است

نه پرده فردوست گرو دست من است ...

یا الهه مکارم رحم کن

خدای من رحم کن

وجود من که بی تو وجود نخواهم داشت رحم کن...

من عاجز تر از آنم که با تو قهر باشم پس التماست می کنم یا غفار من

رحم کن...

تو همیشه خوب بودی و من بد

ببخش اگر جسارت کردم ...

 

/ 1 نظر / 27 بازدید
ღ❤ღمـــــــღـــــرد احساسیღ❤ღ

خدایـــا گفتم دست خالی، زشت است مهمانی رفتن!! دست پُر آمده ام دستی پُر از گنـاه چشمی پُر از امیـد بمانم یا برگردم؟!؟ ............................... سلام.خسته نباشید.خیلی خوب بود.موفق هم باشید.میشه ب منم سر بزنید عایا؟؟؟؟