اوج گرفتم ...

دیوارهای جزیره پیشینم شکست...

 و با دلی رنجیده از یاری نکردن زنجلیقهای فانوس دریاچه

 با قایقی از جنس تبرک ماهیهای غار ققنوس

دوباره متولد شدم ...

چقدر زود مرگ خط چینهای دلکم فرارسیده بود و

 بایگانی شد قبل از مادر شدنم ...

گویا نوشته هایم از جنس اقاقی مادریت نبود ...

گویا اوج می خواست 

و آن سان که هنوز حسش را از نامش درنیافته بودم نداشتم ...

هنوز هم باور ندارم در این لم یکن مادر زادی زمین

 من باشم آنچه هم اکنون وحیش رسید ...

وحی...

چه کلمه پر رمز و رازی

و چقدر کسانند که

 نمی دانند گاهی حرف می زند معبود چه بدانی که وحی است و چه ...

وای یادم رفت که در اولین ماسه گونهای جزیره ام

 بگویم

از او و رخصت بگیرم

یا معبودم دومین جزیره را گشودم

عمرش را زیاد فرما

نگذار زود بمیرد ...

و خدا می گوید چرا می خواهی دیر اوج بگیری ...

چرا می خواهی عمر اوج ٢ تا پرواز ٣ اینقدر به طول بینجامد ...

و من می اندیشم...

راستی چرا ما زمینی ها اینقدر ساده انگاریم ...

وای نفس آنچه نمی دانم اسمش را

با بوی اهورائیش

مدهوش کرده است جلای هفت گوشهای  پشت سنگواره دشت را...

 

دستم نمی رسد وگرنه تمام ابدیت را

در میان همان هفت گوشهای ساده تقسیم می کردم

تا با حریره های سبز آزینشان ببندند

و بدهند دست دوقلوهایم تا به دهان برند

و چند زبان جانانه نثار شان کنند...

تا شاید دگر همچون رباطهای جاهل به سر و کله هم نپرند این دوپاییان سیاره ...

 

عزیزی می گفت چرا طولانی می کنی دست نگاره هایت را ...

آخر حوصله ما را  یارای خواندن نیست در این اقیانوس گل آلود عجله ...

اینک...

گرچه صف کلمات منتظرند و من در شوق اوج مادر شدن...

  و کودکانم خندان مادر داشتن...

با این حال دروازه را می بندم ...

در انتظار دیدن بالهایتان روی نیلگون جزیره ام  ، شنا خواهم کرد ...

به کودکانم می گویم برایتان بادبادک سادگی بسازند ...

/ 0 نظر / 19 بازدید