خدایا دیروز را به امروز فروختیم و امروز هیچ نداریم جز همین دو قرون سکه رحمت تو ته قندیل های بسته کیف نداشته هایمان...

خدایا یادم رفت سلام... سلام ای الهه مهر من درون عرش بوی اهورایی پر کرده ات..

 

سلام ای ناقل تمام خوشبختیهای عالم..

سلام ای موهبت دنیی و عقبایم..

دیروز تحفه ات را پیغام دادند به هزاران نشان و قاصدک نه.. تنها به یک مروارید سرخ.. می گویند تعبیر شد.. نمی دانم حکمت تعبیرش چیست.. تنها می دانم دلم تنگش بود..دلم تنگ این پیغام دادنهایت..

دیروز زیر پلکان شرقی پر از آجرهای نم گون ستاره های عرشت وقتی سحابی دیدم از نوع عرش با خودم گفتم خوش به حال انکه پیغامی دیگر را از بر معبود گرفت.. و باز من .. من گنه کار.. من پر از معصیت بی نصیب داشته های پر از دیروزهای پاکیم.. پر از بچگیم باید ضجه نداشتن بزنم.. ضجه نبودت.. ولی دوباره داد زدی.. فریاد زدی.. این بنده من .. حواسم هست....

 

خدایا .. دلم تنگ است برای شب پره های رقصان کوچه باغهای فردوست.. همانها که با خودشان هم رنگ می اوردند هم بو...

همانها که دلت را ذائقه ات را شیرین می کردند و مرغ چرانهای برهوت را به پژواک صدایشان ناخواسته از زمین و زمان راهی آن دیار نم گون...

خدای من... امروز که دوباره دیدمت.. لا به لای آن گندم زار همیشه زرد و وسط آن هاله سبز و نیشوگونهای همدم همیشه نامرئیم ..

همانجا از پشت کوچکترین لایه اش چشم به ... به همان چند بعدیت که نه عیسی دید و نه من ... می گویند ان طرفها که با قایق راهی دیار زرگون خیال می شوی و نامش فردوس برین هم هست .. جایی برای نظاره تو نخواهد بود ... بر بال سیاه کلاغ خبر داده زهری از هلاهل بستم که اینگونه خیالم را زهر کده نا امیدی نکند...

نکند یادت رفته.. من از همان زمان.. درست از همان سانی که با تو عهد بستم که بنده باشم... نه ادم... عهد بستم تا دیدنت صبر کنم.. باید آنجا خودت را همان سه بعدی ما کنی تا بتوانم در آغوشت هضم شوم.. من این حرفها را توان هضم ندارم.. من خدایم را می خواهم... یا من را چند بعدی بفرما یا خودت را در ترسیم رنگ و خیال چشم من بگنجان... من ... می خواهمت... یک کلام...

/ 0 نظر / 24 بازدید