دوباره زرگون ماسه های خیالم نم گون الماس گرفته است و من ...

خدای من سلام...

درست حدس زدی دوباره در لاجورد زمین نابخردانه قدمی برداشتم

و با نگاهی خاموش فرو رفتم در سیاهچاله ...

دوباره دلم گرفته است که آمدم...

دوباره یاد گناه آدم افتادم که نوشتم...

دوباره یاد زندانبانم این جان دو پا و دو دست افتادم که ...

یا خدای من دستانم یارای نوشتن ندارد ...

نگو ...

می دانم همه اش از نا شکری و خود خواهی و غفلت خودمان است که ...

 می دانم که سایه های عرشت را گم کردم ...

و متوسل به بوی اهورائی مسلک نشینان زیر دریاچه بازگشت...

دست به دامن پیچک همیشه سبز خانه ات شدم...

نردبان زیر پشت بام خزه های صداهایم را گم کردم ...

و مثل همیشه می دانم نه

می دانستم که تو شنوای مستورای زمین و زمان گنجینه دلم می مانی ...

خدایا ...

خداوندا سیلی نوازش گونی بود بر گونه همیشه سرخم از خجلت یادواره هایم ...

روی نگاه کردن ندارم ...

شرمنده یا الهه مکر....

شرمنده ای عشق این سان آن سانم...

شرمنده که همیشه لای لای مصیبتهای تخیلی ام را

 با چاشنی ناشکری می پیچانم به دستار  جبرئیل

و بوی زمین را به خدمتتان تحفه می آورند و تو یادت می آید ...

تمام بی وفائیهامان را ...

تمام ناشکریهامان را ...

شرمنده که دست بر نمی داریم از این همه غفلت

شرمنده که هنوز قاتل طفل کوچک معصومیتهامان مانده ایم و ...

خدایا سبک شدم ...

می بینم ...

آن نگاه صبورانه ات که دلسوزانه بر جهل من دو پا می نگری...

 که چطور دستخوش اراجیف شیاطینم...

می بینم ...

می بویم آه نفسهایت را که چطور افسوس می خوری

 که چه باید باشند و چه هستند ...

چه هستیم ...

دلم برای بوی عرشت ...

بوی حریره پنجره اتاقت ...

بوی شال آغوشت

 که همیشه پذیرای اشکانم بود ...

دلم برای عرش...

 تنگ شده است ...

کی رخصت می دهی که بر گردم...

که برگردیم ...

/ 0 نظر / 19 بازدید