خدای من... نیامده ام دعوا

کنارم که می آیند.. از صد فرسخیم.. بوی تبعید .. در نهانخانه زمین .. شور می خورد...

گهگاه .. آن سان که ققنوس همیشه بیدار خاک را به سر و رویم می ریزم.. زمانی که تو .. از آن بالا .. بر خرده شیشه های دلم خیره می شوی و متفکرانه .. مرا.. دلم را .. قلبم را .. به بازی می گیری.. من ... دلم .... یک خنک نسیم بی خیالی می خواهد و یک جفت چشم عاشق وش... که تمام تمامیت هرم نفسم را آذین بند بوی تو کند...

آخر خوش انصاف... تشنه ام... می فهمی.. آری که می فهمی.. که تو خود ... مرا سرشتی..

وسط دیباچه های خلقتت .. آن سان که باد می وزید.. موهایم را به سر انگشت ... خلق کردی..

مرا.. درون چاه خلقتت.. دفن کردی که بگویی ..

باید بفهمد.. بزرگ شود.. نه .. نیامده ام دعوا...

اصلا من که باشم که با توی قدرت ... با توی بزرگ .. با توی همه چی دان.. دعوا کنم...

تو همیشه خدا ... خدا بودی و من ... بنده...

می دانم... برای همین می گویم .. تنها همین امشب را صبوری کن تا پیراهن عقده هایم را بدرم و به هر آنچه سرکوفت زمین و زمینیان است ... نیزه درد و انتقام بیاویزم.. تنها همین امشب.. که بد ... دلم امشب هوس داد ... به سرش زده است...

که از پلکان عرشت .. دوان دوان... غوطه خور اشک ... زیر نسیم و باران و تگرگ ... که این روزها .. درون کارخانه آدم سازیت .. ابدا پیدا نمی شود... بالا بروم... بوی ساحل .. تمام مشامم را بازیچه عشق کند... نفسی تازه کنم... و آنگاه زیر سایبان دلت ... داد بزنم.. خدا ....

دلم را ... می خواهم...

 

تو همیشه می گفتی.. آخر حکمتی.. و من همیشه باور کردم.. نه .. هنوز هم باور می کنم...

دوباره می گویم ... نیامده ام دعوا..

آخر می دانی آنقدر بنده هایت فراموش کارند.. که گاهی فکر می کنم باید برای تو هم .. یک نکته را چند بار تکرار کنم.. که مبادا لگد خور سوء تفاهم های زمینی شوم...

خسته ام به جان خودت.. خسته...

می گویی بارت را زمین  بگذار و بگذر... می گویم نه...

می بینی... آنقدر طناب مسئولیت های اینجا را به انگشتانم آویزان کرده ای که دیگر می ترسم رهایشان کنم... که مبادا با آمدنم.. یکی ... تنها یکی از پرتگاه غفلت .. بیفتد...

خنده دار است.. این اشرف مخلوقاتت.. به مثابه یک مادر .. برای تمام زمینت... غصه دار است.. ولی ... نمی گذارند.. نمی گذارند... باور نمی کنند... نمی گذارند...

گاهی طناب ها را یکطرفه باز می کنند... خدا ... خسته شدم..

خسته...

تنها امشب... سوء تفاهم ... کلمه ای بی معنا باشد.. بگذار بگویم .. غر بزنم... شکوه کنم... که تو که خدایی می کنی .. حیف نیست... مهرت را زمین گذاشتی و گرزت را نشانمان می دهی.. که بردارند بگویند.. آن دنیا خدای گرز به دست منتظرمان است...

مگر نمی گویی من بنده ... نباید در معرض تهمت قرار بگیرم..

کمی مهرت را آشکارا .. نمایان کن... تا .. کبوترهایی که تازه از لاک مستی در آمده اند... تو را .. بهتر بشناسند... هه... خدای گرز به دست... تویی.. ؟

نه.. خدای من گل به دست دارد ..

مهر.. عشق ... و هر آنچه زیباست و عاشق می کند...

در رگ و پی وجودش .. سیال است...

مرا.. ما را... زمین را .. و دلهامان را .... دریاب...

/ 2 نظر / 28 بازدید
لیلی

سلام ساراجان وبتون خیلی نازه... خوشحال میشم به منم سری بزنین