کاش اینجا بودی تا دست به دامنت آرام می خوابیدم و اشک در چشم رویا میدیدم ...

فدای وجودت ای الهه مهربانی...

قندیل بسته های دیار پشت دیباچه را به وجودت قسم دادم تا برایم آینه ای از نمای اهوراییت را به تماشای دیوارهای وجودم گسیل دارند...

ولی آنچنان که باید و شاید در سراچه اذهانشان جای نماهای هشت گون و جلاوار روی تو را نداشتند که به نسل مزخرف من و امثال من هدایتش کنند...

 

اهورای من.... وجود مملو از لطف و عطوفت ..

 

آجرهای آهنی دیار این پایین سر حس آرامشم را خراش داده است... می دانم غر هایم  برای گوشهای تو نوای تکراری را شاید و باید می کند ولی ...

 

آمده ام دوباره غر بزنم... می دانم قلک غرهایم لبریز از حرف و ناله و اشک و فغان من همیشه ناشکر است ... اما ...

 

خدای امروز و دیروزم... گوش دیگری سراغ ندارم که بی سوء تفاهم... بی فکر و انگیزه و بی شیله و جیره و مواجب سنگ صبورم شود...

 

تنها تو هستی و حس بزرگ بودنت که می تواند باشد برای گفتنهایم ... که بگویم ... باز هم خسته ام...

 

که بگویم دلم یک دل سیر خواب می خواهد... از آنهایی که تنها روی دامن تو با بوی نزهت گه قصر فردوست ناز دارد و تماشا...

 

از آنهایی که تنها حریر سپید لباس تو می تواند به تن خسته ام ببخشاید.. دلم می خواهد به آغوشم کشی و دلم زار بزند تا فراسوی آفتاب های دیروز و فردایم...

 

روی پشت بامهای کلاغهای سیاه پرده بکشم تا مرا در آغوش تو نبینند و چشممان نزنند ...

 

دلم تو را می خواهد ای الهه تماما عشق...

 

دلم دست نوازش تو را طلب دارد از دنیا ... ای بود همیشه مهربانم...

 

دلم خواب می خواهد ... دلم کالسکه ای می خواهد که یک راست و بی پیچ و دور مرا برساند به گرمای کنار پیچکهای سبز دروازه عرشت  ...

یا خدای من ...

یا زیبای همیشه ....همیشه...!

 

چه بگویم که بگویی باشد ؟...

بیا ... بیا درون آغوشم قد دنیا وقت برای ماندن داری...

 

چه بگویم ؟

/ 1 نظر / 28 بازدید
محمد.ص

عالي بود.زمزمه هاي عاشقانه بنده با خداي خود.