کاش سنگ درون دریاچه می فهمید چقدر جایش خوب است...

امروز جزیره ام را مه سختی گرفته...

داد صخره های سیال روی اقیانوس هم از پشت مه نا پیداست...

وای ما آدمها چه جای بدی گیر کرده ایم...

زمین ...

 و پشت زمان ...

خدایا

یا الهه مکر

 

می خواستی فلق را زندانبان و ما را در اهورائی ترین شکل ممکن

پیچیده در مستورای زمین و زمان گیج و منگ صخره های سیاه جزیره هامان کنی

که ....

 نگوییم چرا و چون...

یا الهه مکر

 

در دیار دریاچه های سرخ که از پشت دیوار ذهنم سراپای کون و مکان را به بازیچه دیدم

 

ماندیم و تو نگاه می کنی ...

 

خدایا گله دارم از سکوتت...

از نگاه بی چرایت ...

زیر زور غول سراپا سیاهی

 ما را در زنجیر کینه ها می بینی و دم بر نمی آوری...

 و هر از چند گاهی یک سیلی می زنی بر صورت همیشه سرخمان...

 

خدایا

یا الهه مکر

 دیوار صورتی جزیره ام را ماسه های قهوه ای سوخته

 مالامال سیاهی کرده است که بگوید ای نگاه خاموش به دادمان برس...

مگر دیگر ما را طلوع همیشه آبی و زرد زمین لایق نیست...

خوشا به حال سنگ درون دریاچه ...

می آیند و می روند و خشی نمی افتد بر جانش ...

کاش در این خروش پر از زلالی من هم بودم

 که ببینم آن سنگ همیشه خوشبخت چقدر می خندد ...

بر خس و خاشاکهای همیشه خائن...

/ 2 نظر / 16 بازدید
پیام

سلام وبلاگه جالبي دارين تونستين به منم سر بزنيد.با لينک موافقيد؟اگه خواستين منو با عنوان"payam" لينک کنيد.من شمارو با چه اسمي لينک کنم؟[گل]