و آدم اخراج شد...

سلام خدای من...

 

سلام آب واره های پشت دریاچه...

سلام نگاه منجلیقهای لرزان به دیواره های آفتاب...

سلام آجرهای زرگون غار پشت مهتاب...

به مثل حکایت صدها قاصدک ولگرد جزیره  

دوباره خراب نگاه تو ام ای معبود همیشه خندانم...

می دانی موش زیر دیوار قصر پنبه ایم چه می گوید ...

می گوید کاش دست خدایت را می دیدم

می گویند پنیرها را او ساخته

 قلقش را به من می گوید آن دستها؟!

ساعتی پیش دلم درد گرفته بود آنقدر به هذیانهایش خندیدم

آخر با او یادم می رود چقدر زمین و هر چه در آنست تنهاست...

 

یا الها آن موش عارفی بس عجیب است

از یادگار زیر زمینی جهنم گرفته تا سپیدی دیوارهای نرمگون بهشت ...

همه اش را پر تخیل کرده است و با چاشنی پنیرهای شور به خورد ذهن من داد

آن موش چیز دیگری هم گفت ...

گفت دانه آن سیب ممنوعه را او خورده است

 زمانی که نگاه جبرئیل از پشت پیچکهای

 دیوارهای فردوست به دست آدم افتاد که ...

و آن سیب از دست لرزان او افتاد...

افتاد و ...

ندانست که صدها نه

هزاران نه

قرنها دوپای نادان را بدبخت کرد...

جسارت کردم ؟

بگذار امشب درد دل کنم خدایا...

دوباره دلم یاد آن روز ها و ...

نگاه جبرئیل به دست لرزان آدم و گونه سرخ هوا...

نگاه جبرئیل به چشمان خجل آدم و عرقهای پیشانی هوا

 

اما آن موش می گفت آن زمان آدم نمی دانست چه بلائی سر خودش و عشق و

تمام آدمها و هواها آورده است ...

آن موش می گفت

آن سان که تو گفتی

 آدم دلم را شکستی ...

آدم از تو بعید بود...

آدم روی تو حساب می کردم...

آدم ...

آن سان بود که فهمید چه کرده است و چه منجلابی خلق کرده است ...

آن سان فهمید اشک چیست...

آخر درست همان سان بود که در چشمان جفتشان ...

دانه های زلال اشک و بغض بینوای عشق پدیدار شد...

و آدم گریست...

و هوا زجه زد...

و خدا نگاه کرد ...

و خدا آه کشید ...

و زمان شد زمین...

آن سان یک دانه روی سبزه های کنار دریاچه فردوس افتاده بود ..

و آن موش نمی دانست او هم در معرکه است و خورد و وای...

آن موش در نهایت بغض می گریست آن سان که می گفت

خدا انگشتش را به سمت من آورد و گفت

موش سپید کوچک

تو هم خوردی ؟

وقتی آدمم

انسان من لرزید تو چه کاره ای

برو به زمین ...

تا آدمم تنها نماند...

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید