می دانم که می دانی که می داند ... و می دانم که می دانی نمی داند چه می دانم ...

و دوباره...

تقابل منشور نگاه آفتاب  به الماس گون وجود قطره باران ...

و متولد می شود زرنگار رنگ...

سبز همچون دل سبزینه گرفته از مهر...

آبی درست به آرامی نرمای آرمیده ها در آغوش کرامت ها...

 که گیسوان شاپرک رفته در تخیل ماه را می نوازد به نت فردا ها...

قرمز درست به سان شوق کودک رها شده در گل ...

زرنگار متولد می شود که بگوید سخت است چون کندن کوه به دستان فرهاد...

لکن شیرین است به سان دیداری دوباره  در نگاه شیرین...

وای

وای اگر درک کنیم

 که چند کتیبه نعمت را هنوز نگشوده ایم...

حیفمان می آید  حس نابش را  بفروشیم و رهسپار شویم ...

ثانیه ای پیش بود

 که چمدان تخیلاتم را پر کردم و اشهدم را خواندم که  ...

کتیبه ای پر از زرنگار ها...

کتیبه ای با بوی اهورائی خلقت ...

هنوز بوی گل سرشته شده در انگشتان خدا می داد آنگه که رسید به دستانم...

بوی نم باران وجودش

  پر کرد جام دوباره زیستنم را ...

کتیبه را مهر و موم شده نگه داشتم

 اما نمی دانستم که شاید کلیدش را بربایند

و در حسرت دوباره بوئیدن جان بدهم ...

یا رب کلیدش را بیاب

تشنه ام ...

تشنه بوی گل در دستان تو ...

تشنه عطر بوسه هایت ...

تشنه دیدار نگاهت که هنوز درون حساب پس انداز عمرم حک شده است ...

جان دارد و عطر می آمیزد که همیشه مستم کند ...

که دوباره و دوباره و دوباره بگوید حق تو نیست این پائین بی کتیبه بمانی ...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید