داستان کودکانه در گوش طفل معصومیت وجودم زمزمه می کنم شاید دوباره جان گیرد

داستان زنبور و حکمت برآورده نشدن آرزوی بارون...

یه زنبور آرزو می کرده که خدا بارون رو توی جنگلش بیشتر ببارونه تا گلها زیادتر شن واسه عسل...

و اصلا برآورده نمی شده...

آخرش شاکی می شه و به خدا می گه دیگه دوست ندارم تو اصلا به من توجه نمی کنی و آرزوم رو بر آورده نمی کنی چقدر خواهش کنم تمنا کنم ووو ....

فرداش بارون می باره و گلها شروع به رشد می کنن...

در کنارش یه برکه عظیم درست میشه و خیل عظیمی از وزغها و ... به جنگل زنبور سرازیر می شن و روز بعدش زنبور شکار میشه ....!!!

 

داستان مار و حکمت ندانستن...

یه مار با خونوادش توی غار زندگی می کردن که کوه ریزش می کنه و درب غار بسته میشه زندگی اونها در غار ادامه پیدا می کنه و مار هر روز و هرشب دعا می کنه که دوباره بتونه آسمون آبی رو ببینه...

ولی درب غار همچنان بسته می مونه یه روز به خدا میگه حداقل بگو چرا ؟؟؟

ولی خدا جواب نمی ده!!!

مار خودش رو به در و دیوار می کوبه و بیتابی می کنه...

باز هم خدا جواب نمی ده...

بالاخره مار صبرش تموم میشه و به خدا میگه توئی که حتی جواب سوالم رو نمیدی دوستم نداری

دیگه خدای من نیستی....

ثانیه ای بعد صدای افعی که چند سالی اونجا لونه کرده بود و توانائی صداش رو از دست داده بود از پشت در غار میاد...

از اون شب به بعد دیگه مار و زن و بچش با آرامش نمی خوابیدن و تصور وجود افعی پشت در غار ، آسایش را تا آخر عمر از اونها گرفت ....

--------------------------------------------------------------------------------

نکته قشنگش اینجاست

که خدای توی قصه ما که توسط ذهن صغیر بنده عمل می کنه برای عبرت خواننده حکمت رو علنی می کنه...

ولی خدای ما صبورتر از این حرفهاست...

و با وجود تمام بیتابیها...

قدر نشناسیها...

بد و بیراهها...

حرفهای جهالت گونه ما...

 باز هم سکوت می کنه و مصلحت ما رو به اثبات مهربانی خودش ترجیح می ده ...

و صبورانه و مهربانتر از هر پدر و مادری

خالقانه بر بستر گریه هامون دست نوازش می زاره 

و سنگ صبور جهالتهامون میشه...

و آروم میگه خوب میشی بنده من

صبر کن...

آروم باش ...

من هستم ...

/ 0 نظر / 11 بازدید