# عاشق

خدای من دوباره خیس نرمای محبتهایت به دامان طلائی خوش بوی تو سر تعظیم بر آوردم و

  سلام معبود من... دلم برای تکه های دسر گون نمی دانم هایم تنگ شده بود ... شرمنده نگاه زلالت ... قربان آن صبر جمیلت ... میدانی من ... ادامه مطلب
/ 10 نظر / 6 بازدید

می دانم که می دانی که می داند ... و می دانم که می دانی نمی داند چه می دانم ...

و دوباره... تقابل منشور نگاه آفتاب  به الماس گون وجود قطره باران ... و متولد می شود زرنگار رنگ... سبز همچون دل سبزینه گرفته از ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 13 بازدید