در دیار چگونه زیستنهای مجازی سیلی خورده ام ولی می خندم...

آجرهای نمگون زیر غار حس من   دوباره زرورق جوانی به خود گرفته است ...

و حس سراسر عجیب زنده بودن را برای گلهای لای  لای وجودش فریاد می زند ...

دوباره کودک شدم...

کودکی که عروسک سادگیش را می خواهد

و بی تاب گهواره آرامشش غر می زند به جان زمان

و تشنه قطره ای آب است ...

و نگران نیامدن مادرش ...

و نگران نبودن پدرش...

و نگران تنهایی فرداها ...

 

ای کاش

ای کاش من هم می توانستم غوطه خورم در این حس ناب ...

و بگویم ...

بگویم بدون اینکه بترسم مبادا نوکهای کلاغهای دو پا حسم را تکه پاره جهلشان کنند ...

 معبودا

خدایا تحفه ات از دیار آن بالا

بوی سراسر زمزم فردوست را داد می زند و من ...

در خفقان این پایین

که آدم می ترسد بگوید آدم است و از زیباترین نعمتت ...

خدایا گویا تمام سنگهای این پایین روی مجال نفس کشیدنم را گرفته اند ...

می خواهم بگویم ...

بگریم ...

بخندم ...

اما نمی شود ...

جهالتهای این پایین لوله اکسیژنم را قطع می کنند...

 اگر بدانند دوباره شنا کنان ساحل زیباترین نعمتت

 و شکر گذار این هدیه زرینم ...

و نرمای وجودش درست به سان نرمای سبزینه عرش

تمام انرژی بودن را می کوبد بر دیار زمین و زمان ...

مالامال این حس ناب ...

در ورطه چراهای زندگی ...

و در خیال نردبانهای ترقی ...

و در برداشتن صدها زمرد آرزوها ...

من ماندم و ماهی هفت گوش جزیره ام که نگاهش به نگاهم ...

که سلامش به سلامم...

که نیست

که هست ...

خدایا میان این همه چشم

این همه گوش

این همه گرگ

چگونه فرستادی این پیاله معجون وار را

که دوباره بنوشم

 که دوباره ببینم

که دوباره بگویم

که اگر بگویم

ناب می شود جزیره ام ...

که اگر نگویم زنده خواهم ماند در دیار مرده های این پایین ...

چگونه نمی دانند جیره شان قطع شده است که

اگر قطع نشده بود من می مردم...

خنده دار است می دانی که حسودم

خدا با  تمام تحفه هایش  مال من است !

مبادا

مبادا سر قافله بازگشت را در نی نوک عرشیان رخصت دهی

که من هم خواهم مرد ...

 

/ 0 نظر / 12 بازدید